تبليغاتX
کودک دوست داشتنی ما دانیال
Cursors











تابستان نامه واقعی

سلام و صد تا سلام

خب دیگه واقعا تابستانامه خودمون را مینویسیم  دعوام نکنین تو رو خدا دیگه  روحیه

 ام را از دست میدم نمینویسمااااااااااااااا

 

خب بعد از سفر شمال دوستم زنگ زد  گفت مرداد ماه عروسی داداشش است

 پاشین بیایین

خلاصه چون یه دوست قدیمی بود و خیلی عزیز ما هم که عشق عروسی ومهمونی

 راه افتادیم با این هواپیماهای زیبا به سمت شیراز  خدایی گله گوسفند باید نذر کرد

رسیدیم و از اونجایی که من شیراز را دیگه مثل کف پام بلدم به جز هتلاش کلی

 دنبال هتل گشتیم همسر اصرار که حتما باید اتاقش بزرگ باشه و ما هی لونه پیدا

تا اینکه ........

 عزیز دل من

یادتونه دانیال عشق 8 بود رفتیم یه هتل طبقه هشتم اتاق.................

حتما فکرکردید888 نه شانس ما اتاق 803 ولی همون یه دونه هشت تو عدد اتاق

بود که دانیال روزی ۶۰۰ بار بگه بریم اسانسور ایت بزنیم بریم اتاق ایت زیرو تری

 (اینم مدل دانیاله دیگه تو حرف زدن )

خلاصه که شبش عروسی دعوت بودیم ما هم به هوای تهران ساعت ۷ راه افتادیم

 (من تو اون چند سالی که شیراز بودم اصلا عروسی دعوت نشدم که چمیدونستم

 ( اقا ما رسیدیم دیدیم هیچ کی نیست هیچ کی خلاصه سرتون را درد نیارم ساعت

۱۱ هنوز داشت مهمون میاومد  کلی بهمون خوش گذشت دوستای قدیم را دیدم و...

 قبل از شام گروه موزیک اهنگ زد و گفت اهنگ پایانی  بعد برید شام

 ساعت فکرکنم ۱ بود ما هم گفتیم بعد شام تموم میشه دیگه  ولی شام را

خوردیم ما طبق معمول گفتیم لباس بپوشیم که دیدم دوباره دلیم دانبوللللللللللل

دلیییم لیم اااااااااا فکمان رسما افتاد

با بچه ها که حرف زدیم اونا هم که اومده بودند تهران گفتن ما مدل شیرازی تو تهران

 عروسی  رفتیم اخر عروسی رسیدیم

ولی انصافا خیلی خوش گذشت خیلی همه چیز عالی بود عروس هم کلی خوشگل

 و ماه بود دوست خودم هم که  از همه ......

خلاصه رفتیم هتل ساعت نزدیکهای ۶ صبح بود تازه ما دیگه ماشین بازی

نرفیتماااااااااااا

فرداش هم تا ساعت ۳ خوابیدیم و پس فرداش هم پاتختی دعوت بودیم

(راستی تو این خاطره ها دانیالش هم بودا پابه پای ما بیدار بود و رقصید )

گفتیم مدل شیرازی بریم دیگه ساعت ۹ اونجا بودیم که دیدم بابای دوستم دم در بدون

 كرواته رفتم دست دادم و عذر خواهي كردم و گفتم ببخش حاجي ما دير رسيديم

 تموم شد مهموني ؟من فكر كردم مثل عروسي دير شروع ميشه كه ديدم ميگه اي

 بابااولين نفري!!! من هنوز حاضر نشدم

اون شب خیلییییییییییییییی خیلی خوش گذشت خونه عروسسسسسس فوق

بود ادم دلش میخواست هی عروسی کنه هی عروسی کنه باور کنین

افسانه خیلی به ما خوش گذشت خیلی زیاد   ایشالا زودتر درست تموم شه بر گردی

 ایران

دانیال و افسانه

فرداش هم بار و بندیل را جمع کردیم رفتیم خونه یکی از دوستام که خیلی ازم

شاکی شده بود  که چرا رفتم هتل ولی خب من چون خیلی از دوستام شیرازن

بهشون بگم اینجا میرم اونجا نمیام میترسیدم یکی ناراحت بشه برای همین رفتم

هتل ولی چون خیلی دعوام کرد مجبور شدم یه شب هم بریم اونجا که اونجا دیگه

 دانیال  عشق کررررررررررد

چرا چون هم سگ داشتن اینم که نترس

هم مرغ عشق هم مرغ و خروس تو یه قفس گوشه حیاط خلاصه که کلاس حیات

وحشی داشت از صبح با باباش میرفت دم قفس این مرغا غذا میداد به اینا میرفت دم

 قفس سگه اونور غذا میداد

بچه خوشگل دوستم را  هم دیدم که اونجا کلی هوس کردم البته فقطططططططط

هوس بود هوس هم چیزی است که از دل بر میاد ولی من هنوز عاقلم (قابل توجه

که از کامنت ازاده مامان فرزان تعجب کرده بودند من و ازاده یه شوخی کوچولو با

داریم شما که منو میشناسین بابا حامله چیه !!!!!ازی میکشمت )

دانی خواب الود

فرداش هم اومدیم که بیایم تهران چشتون روز بد نبینه  ساعت  ۹ شب پرواز بود 

ولی از اونجایی که وقت خیلی تو این سرزمین ارزش داره ساعت شده بود ۱ هنوز

میگفتند معلوم نیست پرواز باشه یا نه تصور کنین ما رو با دانیال تو اونجاااااا اگه شما

 هم اونجا بودید اونی که مثل خلا با یه بچه دودوچی چی میکرد من

بودمااااااااااااااااااااااااا  ساعت ۳ بود دیگه یه هواپیما از کیش اومد ما هم با سلام و

صلوات  سوار شدیم

داینال هم که عشق میکرد موقع اومدن همش  وقتی نشسته بویدم میگفت کی

 میره هبا؟رفت هبا؟ رفت هبا؟  تا اینکه پرواز کرد بعد سوال عوض شد الان

کوجاست ؟

 الان چی میشه؟یه لحظه هم چشم از پنجره بر  نداشتا

بر  گشتنم باز همین سوالها تکرار شد فقط با این تفاوت که برگشتن هیچ مهمونی

 حوصله نداشت  نمیدونم چقدر بیییییییییییب شنیدیم

اونجا تو فرودگاه خالم زنگ زد فردا میای بریم شمال من گفتم هنوز شیرازم ولی خب

 مگه میشه از سفر گذشت  و این شد که فردا ساعت ۴ راهی شمال شدیم

این بار نه من تونستم دریا برم نه اریا دلم یه کم خنک شداااااا البته ولی خب میگفتن

 مردا بامایو اسلیپ نمیتونن برن تو اب

دریا زیاد اروم نبود اون روزها ولی ما پرو تر از این حرفها بودیم سوار موز و جت اسکی

 شدیم  ولی بدن درد گرفتیما  رو موجها پرواز میکردیم دیگه دانیال هم هر روز باید

 قایق سوار میشد یه روز که بدون قایق میخواستیم بر گیردیم میگفت پس قایق

چی

یه روز هم دیدم داد میزنه مامان کوسمن ماهییییییییییییییییییییییییییییییییی و

 میدوه

 طرف من  دیدم وایییییییی یه ماهی تو دستشه میگه ببین کوسه ماهی گرفتم

منم که ماشالا شجاع .............. خودتون بقیه ماجرا را تصور کنین دانیال بدو ساناز

 بدو

دیگه اینم از اخرین سفر تابستان

و حرفهای دانیال همچنان عشق نارنجی و ماشین همچنان در حال اپگریت کردن

 اطلاعات مادر

مامان  این ماشین چیه ؟ جدیدا مدل قالپاق (؟)را هم باید بگم چیه مثلا اگه روی

 یه پژو قالپاقه پراید باشه میگه مامان اشک ندراه قالپاقه خودش کثیف شده اینو

 زده  بهش

همچنان میخواد برای من رزلب نارنجی بخره

یه شب داشتیم میخوابیدیم بعد از دعای اخر شب گفت مامان خدا کوجاست

گفتم تو اسمونها گفت اون بالا گیر کرده بریم کمکش کنیم در بیاد (راست میگی

 با این اتفاقات واقعا فکر میکنم گیر کرده )

عشق ماشین دانیال خیلی زیاده همه حواسش تو خیابون به ماشینه

از عروسی که اومدیم تو خیابون یه مزدا ۳ دید داد زد ماشین عروسی

شیراززززززززززز

فکرکنید فقط دم در که میخواستیم بیایم تو پشت ما ماشین عروس اومد تو

دقیقا بنده الان به هر چیزی که حالت گرد داشته باشه الرزی دارم

هنوز عشق پدر داره تو داستانهاش  همیشه خودش هست و باباش من هم اگه

گفتید کجام ؟

یا  میگه تو تو اشپزخونهای یا میگه داری ظرف میشوری

خب این اپ رفع تکلیف بود علت طول کشیدنش هم اپلود عکس بود از دفعه بعد اپها

کوتاه میشه دیگه اپ بلند تعطیل

ببخشید اگه خیلی پراکنده بود اخه خیلی وقته نه اپیدم یادم رفته  دوما هم نصفه

 شبه بابا من چند وقته خیلی فعال شدم صبحها زود بیدار میشم رکورد زدم باز دیر دار

 م میخوابم فکرکنم تو خواب نوشتم دیگه به بزرگی خودتون ببخشید الان یادم نیست

دیگه چی شد این مدت اپ بعدی

 

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 توسط ساناز| لينک ثابت |


تابستان نامه

سلام

دیگه خودتون میدونید دیگه به زودی اینجااااااااا 

عشق من

اگه عکسهام اپلود شده بود الان به جای پیش پست نامه پست میخوندید برید دعاش

 را به جون این سرعت ماه اینترنت بکنید

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 توسط ساناز| لينک ثابت |


چند ماه گذشته یا بهتره بگم خاطرات بیات

سلام

خب از کجا باید بگم از بس نیومدم یادم رفته خیلی از حرفهای دانیال و کارا ولی

سعی خودم را میکنم

از اردیبهشت ماه بگم که یه مهمون عزیز برامون اومد

عمو و دانیال

عموی دانیال بعد از ۱۸ سال یه سر کوچولو به ایران زد ای کیف داد ای خوش گذشت

 جای همگی خالی

دانیال هم کلی با عموش بازی کرد عمو هم داشت کم کم از دانیال یه کماندو می

 ساخت

 

این عمو از اون ورزشکارا بودا یه کاری کرده بود ساناز تنبل که هر روز صبح تا لنگ ظهر

 خواب بود راس ساعت ۷ صبح توپارک مشغول ورزش بود یادش به خیر

روزی که عمو داشت میرفت وقتی از گیت میخواست رد شه یه دفعه دانیال برگشته

 میگه عمو اونور امریکاست داری میری الهی من قربون اون مغز فندقیت بشم

خلاصه اینکه باز هم ما منتظریما عبرت

دانیال و عمو و بابا

بعد از اون یه سر به شمال داشتیم که اونم خیلی خوش گذشت

 

 دانیال را چشم بسته میبردیم لب دریا همین که صدای موج را میشنید چشاش این

 هوااااااا باز

میشد و میپرید تو اب و اب بازی میکرد

سوار قایق که شدیم تنها کسی که میگفت عمو تند برو اون بود ۸ نفر ادم گنده مثل

 چسب چسبیده بودیم به قایق اقاهه هم نامردی نمیکرد هی تند میرفت دیگه رو هوا

 پرواز میکردیم ولی دانیال   میگفت تندبرو 

که یه لحظه بابا دیگه زیادی به سلولهای

 ترسش فشار وارد شد گفت اقا اروم برو بچه میترسه که اونجا بود هممون  به اون

 ضرب المثل معروف  پی بردم که میگه به هوای بچه .....

عشق منی تو

خلاصه تو قایق همه مردها پریدن تو اب و من باحسرت نگاه میکردم (چون هنوز

تابستون نبود پلاژخانمها نبود و از اونجایی که اسلام و مسلمین به خطر میافته

خانمها تا تابستان حق شنا با مایو نداشتند )

عزیز دل مامان

دیدیم نمیشه چه کنیم اسلام راهم که

 نمیشه به خطر انداخت اب هم چشمکی میزد بد  خلاصه این بود که با تی شرتو

شلوار پریدیم تو اب ولی نمیدونم شلوار بنده چرا میل به پایین اومدن داشت و من

میخواستم برم بالا خلاصه مکافاتی بود اون مدلی شنا خدا نصیب هیچ کی نکنه

با دانیال تو اب بودیم که یه دفعه گفت مامان نری اونورررررررررا کوسم ماهی داره

 

اونجا هم خیلی خوش گذشت به استثنای روز اخرش که میشد فردای انت*صابات و

 اونجا همش مشغول خبر گیری بود  و حالمون را گرفت نه به خاطر انتخاب اون

شخص نه  مهم نیست  چون همه اون ۴ نفر از خودشونن بابا  یکی از یکی ...ولی به

 خاطر مردم که بی گناه..... چمیدونم الان دوباره این اقا گرد*ابه میاد گوشم را

میگیره منم که اعصاب ندارم میزنم چیییییییییییییییییییییی اره والا

 

بعد از اون بازم مهمون داشتیم یه مهمون عزیز دیگه و کلی عروسی

اریا زمانی که سوییس یود یه دوست داشت که خیلی م خودش هم زنش هم خانواده

 اش گلن اونا اومده بودند وعروسی خواهرش بود

چند تا هم عروسی قبلش رفته بودی که همشون خیلی خوش گذشت مخصوصا به

 دانیال شما بگو یه لحظه سن رقص را ول میرکد مخصوصا که اهنگهای مخصوص

 دانیال را هم میزدند دیگه هم میخوند و هم میرقصید

مریم جون ممنونننننننننننننن ببین چه اندازشه :دی

الانم تو خونه یا اهنگ ای کجای دنیای بنیامین را میخونه یا اهنگهای این اشکین

ملودی

رپی میخونه بیا ببین البته اونجاهایی که تند میخونه اهنگش را فقط میزنه

قربون اون شکلت برم من

عروسی خواهر ناصر بود که یه اتفاق خیلی بد افتاد اونم دوربین عکاسی فیلمبرداررا

دزدیدند البته عروس داماد مجلس میگفتند اشکالی نداره دوباره میریم عکس میگیرم

ولی غیر از عکسهای اونا مال دو تا مجلس دیگه هم توی مموری اون دروبین عکس

 بود  خلاصه که حتی تصورش هم برای من غیر ممکن بود تا اینکه..

بعد از عروسی رفتیم به سمت اصفهان ما سه تایی با ناصرو سالوا و نیوشای نازم

 بین راه یه جا وایسادیم غذا بخوریم اول روی یه میز نشستیم من کیف دوربین ر ا

گذاشتم روی میز رفتم دست خودم و دانیال را بشورم

برگشتم دیدم که بچه ها  جاشون را عوض کردن و روی یه میز دیگه نشستن خلاصه

 نشستیم و غذا خوردیم و راه افتادیم ۵۸ دقیقه که رفتیم گفتم ااا  اریا من موبایلم

 نیست دور بزن

دور زدیم و رفتیم رستوران هر چی گشتیم موبایلم را پیدا نکردیم هر چی هم زنگ

میزدم زنگ میخورد ولی جواب نیمداد تا اینکه بعد از ۵ بار زنگ زدن به کل دیگه نمیشد

 باهاش تماس بگیریم

ببینید چجوری برای جوجه هاش دونه ریخته بخورن

دیگه راه افتادیم هر چی به این دوگوله فشارمیاوردم که خدایا من این موبایل را کجا

گذاشتم که یادم رفت یادم نمیاومد که نیماومد اخه من معمولا موبایل را تو جیب

شلوارم میذارم خلاصه همین جور که داشتیم میرفتیم یه دفعه گفتم واییییی اریا نگه

 دار من صندوق را ببینم

پیاده شدم و صندوق را نگاه کردم دیدم به به اینجانب موبایل را در کیف دوربین

 گذشاتم و چی داداششششششششششششششش دوربین دو. سه تا مموری

 با ۵۰۰و خورده ای عکس را به باد دادم

خلاصه کلی حرص خوردم بین خومدن باشه گفتم ای داد حالا چجوری وبلاگ اپ کنم

 بی عکس

دیگه کلی دپرس بود هر چی هم اریا میخواست حالم را جا بیاره نشد

رسیدیم اصفهان و اریا اولین کاری که کرد ادرس مغازه کانن را گرفیتم که بریم دوربین

بگیریم که من معتاد بی عکس نمونم تو اصفهان که یه بار دیگه شماره .......... شما

 هر چی فحش خواستین پر کنید  را گرفتم و زنگ خورد و طرف بر

داششششششششششششششششششششت  خلاصه کلی هندوانه زیر

 بغلش که ممنونم شما پیدا کردید و این حرفها اولش میگفت نمیارم شما فکر میکنید

 من اینو دزدیدم خلاصه   دو روز التماس کردیم  تا اقامثل این فیلمهای جنایی کلی

ادرس داد خارج شهر اصفهان و از اول شهربا موتور دنبال ما اومد و ... ببماند چجوری

تحویل داد البته مگه میشه ادم دوربین دستش باشه و از خودش عکس نگیره کلی

هم باهاش حال کرده بود مخصوصا که اون هم عکس هم توی دوربین بود  فیض برده

بود البته  این ادم همونی بود که تو رستوران رو همون میز بود و من هی میگفتم این

چرا اینقدر نگاه میکنه به میز ما  فکر نکنید اصفهان ما ماجراش همین بودا نه  عزیزان

 دل من

عشق من

من که میگم الزایم رحاد دارم !!  هیچ کس باورش نمیشه !!یادم رفته بود شناسنامه

بیارم! اریا داشت من نداشتم و لی عکس عروسی توکیف اریا بود دیگه رسما دوست

 داشتم بشینم گریه کنم فکرکن با دوتا بچه برسی بعد به تو اتاق ندن بگن معلوم

نیست زن و شوهر باشی اخه خداااااااااااااااااااااااااااااا به تو چه من با یه بچه اومدم

خلاصه ما رو فرستادند کجا؟؟؟؟

من*کرات  رسیدم دم در گفتند خانوم حجابتون کامل نیست نمیتونید بیایید تو بابا اخه

 شما مگه حضرت مریم میارید من*کرات  خب مگه این هایی را که با گشت میارید با

چادرن هر چی گفتیم گفتند نه اسلام به خطر میفته برادران ان*تظامی به گناه الوده

 میشن برو چاد ربکن سرت یا حالا ساعت چند ۶ با مکافات یه چارد پیدا کردم  و کردم

 سرم و رفیتم تو

اقا   : کدوم هتل میخواستید برید

عباسی

چرا اونجا ؟

چمیدونم اقا ببخشید غلط کردم دیگه نمیرم اونجا حکم بده  من زن این اقام

خب خانم شما برو اونور حجابت را هم درست کن

چشم از ارایا چند تا سوال پرسید

حالا بیا

بله بفرمایید خب تاریخ عقد و عروسی

گفتم بهش و گفت خب ماشین شب عروسیتون چی بود و چون جواب را درست دادم

 فهمید که زن و شوهریم واقعا که این همه استعداد داره اونجا حروم میشه  تازه از

 اریا شام عروسیمون ر ا هم پرسیده بود

و جالبیش این بود که دوستمون اگه پاس سوییسیش را میداد من میتونستم با اون

برم تو اتاقشون  فکرکنید!!!! 

تازه از این با حال تر این بود که تو هتل به مسئولش گفتم اقا بینید الان از پسرم

میپرسم دانیال بیا مامان اسم بابا چیه اونم نامردی نکرد گفت امید

  اینم سفر پر ماجرای ما  ولی شرمنده تا سالها دیگه پام

 را اصفهان نمیذارم هم اینکه نمیدونم چرا ادرس دادنشون این جوری بود اولا خیابون

ها یه تابلو اولش داشت وسلاممم باید حدس میزدی

بعد از هر کی ادرس میپرسیدی محال بود بگه درست اومدی تا میگفتی فلان جا

 کجاست میگفت اشتباه اومد ی اولین بریدگی بپچ برو راست (چپ محال بود بگن

 خدا شاهده )  بعد ادرس میداد  بعد میپیچیدی باز از یکی دیگه میپرسیدی میگفت

 اشتباه اومدی اولین تقاطع بپیچ برو راست ........... این بود که ماشین را پارک کردیم

 تو پارکینگ هتل و با یه اقای خیلی ماه اصفهانی رفتیم اصفهان گردی

و کار دیگه ای که این چند وقت کردم این بود که با سارای گل مامان تارا 

 دانیال را بردم کلاس زبان البته به صورت مهمان بردمش تا ثبت نام که شانس بد ما

ساعت کلاس شد ۱۰:۳۰ دانیال هم ۱۲ به زور دیگه از خواب بیدارش میکنم برای

 همین دیگه نشد برمش اونجا ولی بیکار نشستما یه کلاس پیدا کردم نزدیک خونمون

 ساعت ۲:۳۰ تا ۳:۳۰ حرکات موزن  بماند که دانیال اونجا فقط نقش موزیک متن را

بازی میکنه

 و همش در حال اووووووووووو گفتن و کجای به قول خودش دینا خوندنه

اینم یه تولد کوچیک سه نفره با کیک سانازپز به مناسب ۳۹ ماهگی دانیال بود

 تو رو خدا چشاش را بینید

این پست خیلی طولانی بود  بقیه که میشه حرفهای دانیال باشه برای بعد

 

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 توسط ساناز| لينک ثابت |


سلام

بابا زنده ام  نگران نشید

وقت ندارم ولی تا پس فردا حتما اینجا یه پست ....چی ..... ایول درست گفتید نصب

 میشود

پی نوشت : بابا نمیخوام بد قولی کنم ولی اگه بازم بمونم میزنم چش و چال این

بلاگفا را در میارم یا فکش را میارم پایین خجالت نمیکشه ۲ بار نوشتم نمیدونم چرا

همش پرید  اعصاب ندارماااااااااااا

یکشنبه دارم به یه سفر کوتاه میرم  اولا دعا کنید ازاین طیاره های وحشت ایران

سالم دربیام   مینویسم

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 توسط ساناز| لينک ثابت |


دانیال 3 سال و 3 ماه و 3 روزه

سلام

 گل پسرم امروز سه سالو سه ماه و سه روزه شدی !!!!

جالبه نه ؟؟؟

فعلا همین را داشته باشید تا بیام و خاطره جالب دزدیده شدن گوشی و دوربین را

  براتون بگم  وهمین طور  خاطرات این چند ماهه

دانیال گلم ایشالا ۳۰۰ ساله بشی

همین الان هم فهمیدم تولد نورای نازم بوده تولدت مبارک خانم  کوچولو

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 توسط ساناز| لينک ثابت |


تولد دانیال

پی نوشت مهم : من نمیتونم برای بلاگفایی ها و کامنت بذارم

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای مردم از خوشی

 

سلام

راستش خیلی وقته این صفحه را باز میکنم تا چیزی بنویسم ولی نگاه خیلی از

 اونایی که تو این روزها بی گناه رفتند همش جلوی چشمامه  و از همه بد تر

حرفهای عده ای از ادمها که خودشون را به خواب زدند برای همین دستم به نوشتن 

 نمیره نوشتن حس میخواد که متاسفانه ...... چی بگم  حال و هوای همه  شما هم

 میدونم بهتر از این نیست

وی به هر حال زندگی هنوز ادامه داره  فقط خوشحالم که م*هر این انتص*ابات  را بر

 شناسنامه ندارم

خب میدونم قول یه پست داده بودم اونم تولد دانیال

خیلی ازش گذشته ولی میذارم تا یادگار بمونه

اول که دانیال از ۳سالگی به این ور خیلی تغییر کرده کمی شیطون شده هزار

ماشالا  و دوست داره کارهاش را خودش انجام بده

خب بریم سراغ تولد امیدورام یادم مونده باشه

خدایا کمکم کن بتونم بهترین تصمیم را برای پسرم بگیرم و شسرمنده این نگاه معصومش نشم

امسال به خواست خود دانیال کیکش را باب اسفنجی درست کردم همین طور کارت

 و یه سری از وسایل را که میشد پیدا کرد

روز تولد دانی تا صبح بیدار موندم و با اینکه قرار بود تولدش را تو رستوران بگیریم ولی

 باز دسر و کیک تولدش را خودم درست کردم برای همین تا صبح طول کشید

شب قبلش هم رفتیم بادکنکها را بگیریم که دقیقا ۳ دقیقه بعد از خرید پشیمون

 شدم در حد تیم ملی  فکرکنید ۶۰ تا بادکنک گازی را از در پاساز اوردم بیرون کم

 مونده بود با بادکنکها راهی هوا بشم اقا نخرید جان داداش بادکنک گازی برای تولد

 نخرید که فوق العاده حمل و نقلش سخته هنوز که یادم میافته خندم میگیره

فردا صبح همین طور که داشتم کار میکردم نگاهم به پنجره افتاد و دیدم

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی چه برفی

باورت میشه دانی گلم روز تولدت برف میاومد گفتم خدایا  تا عصر برف تموم بشه که

 دوستای  گلمون اذیت نشن برای اومدن به مهمونی که خدا رو شکر اون موقع مثل

 الان خدا فیل*تر نشده بود  و صدامون زود بهش رسید و بعد از نیم ساعت برف تموم

شد

عشق من

بعد دانیال را بیدار کردم و اهنگ تولد براش خوندم و نهارش را خورد و با اریا راهی

ارایشگاه شد مرد کوچولوی من سر راه هم منو گذاشتن رستوران که اونجا را تزیین

کنم دوباره مرحله هوا رفتن من اغاز شد فکرکنید یه برج بلند طبقه پایینش هم

رستوران بود باد توی اونجا میپیچید و من پر وزن هم با اون بادکنها خلاصه ملت بودند

 که به من میخندیدن بد تر از همه این ربانهای بادکنکها بود که تا تو هوای ازاد میرفت

 به هم پیچ میخورد و باز مجبور بودی ۶۰ تا بادکنک را از هم باز کنید وای باز یاد بردن

اینا افتادم فکرکنید دو تا ماشین گرفتیم تا این بادکنکها توش جا شه 

توصیه مهم یا این کلک من را بزنید  که بعدا میگم برای تولد اریا انجام دادم یا بگید بیان

 تو جای تولد براتون بادکنک را بادکنن (همش شد توصیه بادکنکی )

خلاصه من را گذاشتند اونجا

 و خودشون رفتند  ۱ ساعت بعد عشق من اومد و گفت مامان ببین موهام فشن

شده الهی که من قربونت برم

کم کم هم همه دوستامون اومدند و  یه چیز خیلی خوب امسال هر کی را که دعوت

 کرده بودیم اومد و از همشون ممنون  که تشریف اوردند و خیلی خیلی زحمت

کشیدند هم از کادوهای خوبشون ممنون  که  دانیال عاشق همشون شده 

بابا اریا -دانیال -میثاق

اینم اپ تولد دانیال

ولی  ۲۸ فروردین هم تولد پسر خاله ام بود که اونم به دانیال خیلی خوش گذشت

وسط اون همه دختر و پسر تا اهنگ زیک زاک را زدند دانیال پرید وسط و دیگه

نمیشست  خلاصه سوزه ای شده بود همه دورش حلقه زده بودند و اونم وسط برای

خودش میرقصید

و اما ۱ اردیبهشت هم تولد بابا اریا بود که بهش نگفتیم و سورپریز کردیمش

یه روز قبلش برایاینکه شک نکنه یه سری از دوستاش را دعوت کدر مشب بیان خونه

 از روز قبلش هم در تدارک کارها بودیم بدیش این بود که شب قبل از مهمونی بی

خوابی زده بود به سر صاحب تولد نشسته بود به فیلم دیدن من هم منتظر بودم

بخوابه تا بپرم کارهام را بکنم فکرکنید تازه ساعت ۳ نصف شب میگفت ساناز بیا فیلم

 ببینیم

خلاصه با کلی فیلم خوابش کردیم و فردا هم گفتم بریم بیرون شام و بهش گفتم

 برای تولد هم یه رستوران گرفتم دوتایی روز ۱ بریم 

خلاصه اینکه شب دوستای اریا اومدند و اریا هم ۱ ساعت بعد اومد زنگ زد که بیاین

بریم بیرون شام گفتم اریا بیا بالا لباس دانیال را بپوشون  که تا

اومد بالا ......................

دیگه خودتون میدونید بقیه اش چی شد

 

اینم اون کلک بادکنکها را با چسب به سقف زدم

دست همگی درد نکنه شب خوبی را کنارشون داشتیم

اینم کلک برای بادکنک جشن تولد تون  با چسب نواری به سقف بچبونین مثل بادکنک

 گازی  میشه در دسرش هم کمتر بود والا  

 این پست را ۵ روزه نوشتم ولی خب نه حس ویرایشش بود نه ....

در ضمن دانیال هم از روز ۲ دشنبه تب کرد و امروز  بدنش قرمز قرمز شد رفتیم دکتر

گفت ممکنه مخملک باشه  بمیرم براش یه دونه پنی سیلین زد برای اولین بار که

ایشالا اخرین بار باشه ولی حال عمومیش خوبه دیگه هم تب نداره 

مگه تب بیماری های پوستی سه روز  نیست ؟؟؟؟ نمیدونم والا تو این مم*لکت گل و

 بلبل هر دم از این باغ بری میرسد  اینم سوغات  کشوری که ۸ سال جوون*هایمان را

 کش*تن و الان ما شدیم کاسه داغ تر از اش واسشون اه (چقدر غر زدم تو این پست )

۴ شنبه نوشت

 دانیال هم مخملک نداشت  خدا رو شکر تشخیص ها ۲۰ است  خدا رو هزار

 مرتبه شکر مم*لکتی داریم که توش همه چیز به وفور یافت میشه  خدا یا مردم از

 خوشییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

ای خدا  بترکون من ناشکر راااااااااااااااااااااااااااااااااااا بلاخره بعد از ۳ روز یه اپ نصفه

 کردم کی گفته سایتهای اپلود فیل*تره هر کی گفته دروغگو سگه!! کی گفته سرعت

 اینترنت بد شده! کور شه اگه دروغ بگه !سرعت داریم آّّّّّّّّههههههه این هوا عالی

بیست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باور کنین الان حس همونی را دارم که شما دارید احساس میکنم شدم یه پیرزن

ساناز غر غرو!!! برم بابا هی میگید اپ اپ اینم اپ جز غر غر هیچی داشت !!!  هزار بار

ببخشید   جمعه بلاخره عکسها تمام شد و این پست ویرایش شد

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 توسط ساناز| لينک ثابت |


دوباره ميسازمت وطن … اگرچه با خشت جان خويش

آي آدم ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد

يك نفر در آب دارد مي سپارد جان

يك نفر دارد كه دست و پاي دائم مي زند

روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي دانيد

آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن

آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد

كه گرفتستيد دست ناتواني را

تا توانايي بهتر را پديد آريد

آن زمان كه تنگ مي بنديد

بر كمرهاتان كمربند

در چه هنگامي بگويم من

يك نفر در آب دارد مي كند بيهوده جان قربان

آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد

نان به سفره جامه تان بر تن

يك نفر در آب مي خواند شما را

موج سنگين را به دست خسته مي كوبد

باز مي دارد دهان با چشم از وحشت دريده

سايه هاتان را ز راه دور ديده

آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بي تابيش افزون

مي كند زين آبها بيرون گاه سر گه پا

آي آدم ها كه روي ساحل آرام ، در كار تماشائيد !

موج مي كوبد به روي ساحل خاموش

پخش مي گردد چنان مستي به جاي افتاده ، بس مدهوش

مي رود نعره زنان. وين بانگ باز از دور مي آيد :

” آي آدم ها .. “

و صداي باد هر دم دلگزاتر

در صداي باد بانگ او رساتر

از ميان آبهاي دور يا نزديك

باز در گوش اين نداها

” آي آدم ها… “

دانیال گلم فکر نمیکنم روزی بتونی حرفهاو دیده های امروز من را باور کنی

ولی این روزها هم برگی بود از تاریخ زندگی تو  این روزها تو تمامی ادمهایی را که

دیدی را با نام عمو صدا

 کردی  یه روز وقتی این صفحه از تقویم زندگیت را خوندی امیدوارم که بتونی .....

عزیز دلکم معصوم من ارزو میکنم وقتی بزرگتر شدیو به سن من رسیدی انسانها دنیا

 را دل انگیز تر از امروز کرده باشند

دلم میخواد دنیا برای تو بهترین باشد دلم میخواهد روزگار با تو مهربان تر باشد

خدا را هزار بار شکر میکنم که در این زمان افتاب مهمان ذهن کوچکت است و از

نامهربانی های روزگار

  در قلب کوچکت اثری نیست

بخواب به امید فردایی روشن ...................

تصور كن اگه حتي تصور كردنش سخته جهاني كه هرانساني تو اون خوشبخته

خوشبخته

جهاني كه تو اون پول ونژادو قدرت ارزش نيست جواب هم‌صدايي‌ها پليس ضِد شورش

 نيست

نه بمب هسته‌اي داره، نه بمب‌افكن نه خمپاره ديگه هيچ بچه‌اي پاشو روي مين جا

نمي‌زاره

همه آزاده آزادن، همه بي‌درد بي‌دردن تو روزنامه نمي‌خوني، نهنگا خودكشي كردن

جهاني را تصور كن، بدون نفرت و باروت بدون ظلم خود كامه، بدون وحشت و تابوت

جهاني را تصور كن، پر از لبخند و آزادي لبالب از گل و بوسه، پر از تكرار آبادي

تصور كن اگه حتي تصور كردنش جرمه اگه با بردن اسمش گلو پر ميشه از سرمه

تصور كن جهاني را كه توش زندان يه افسانه‌س تمام جنگ‌هاي دنيا، شدن مشمول

 آتش‌بس

كسي آقاي عالم نيست، برابر با هم‌اند مردم ديگه سهم هر انسانِ تن هر دونه‌ي

گندم

بدون مرزو محدوده، وطن يعني همه دنيا تصور كن تو مي‌توني بشي تعبير اين رويا

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 توسط ساناز| لينک ثابت |


اطلاعیه

تا اطلاع ثانوی تعطیل

 به دلیل مهمونی بازی و داشتن یه مهمون عزیز فعلا تعطیله نذارید خاک

بگیرههههههههههههههههههه

اومدم ببینم این جا همون مدلی تر گل و ور گول مونده

من همه امیدم به شما دبستانی هاست (ای وای ببخشید  خمی*.... شدم )

من همه امیدم به هم لینکی هام است نیام ببینم یه وجب خاک اومده روی وبلاگم

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 توسط ساناز| لينک ثابت |


یه روز مهم

سلام

امروز یه روز مهم برای منه

یه روز خیلی خوب که خیلی خوشحالم که این روز را خدا تو تاریخ تقویم زندگی من قرار داد

روزی که باعث شد تو این یه سال دوستهای خیلی خیلی خوبی پیدا کنم

دوستهاییی که از صمیم قلب ارزو میکنم بچههاشون بتونن دوستهای خوبی برای

دانیال من باشن

یعنی  ممکنه دانیال من یه روز تبریک ۲۰ ساله شدن وبلاگش را خودش بنویسه و این

بار به جای مامانها  و دوستهای خوب خودم  نی نی های گلشون کهالان هر کدوم

خانم و اقاهایی شدن برای خودشون بیان و کامنت بذارن ؟؟؟!!!!!!!

ممنونم از هموتنننننننننن یه ساله باشادی هاتون شاد شدم و با غصه هاتون غصه

 خوردم یه ساله از روزی که اولین پستمون را گذاشتیم گذشت

وبلاگمون دو ساله شد تولدش مبارررررررررررررررک ایشالا ۱۲۰ ساله بشه ایشالا

دانشگاه رفتن وبلاگمون

خیلی خیلی خوشحالم بابت اشنایی با این دنیای مجازی که توش دوستی های دیدم

 که تو هیچ جای دنیا نمیتونستم پیدا کنم

پی نوشت : دارید دنبال چی میگردید ؟؟ اپ تولد ؟؟!!! اخه انصافتون را شکررررررررررر

 بابا الان ۴ و بیست دقیقه صبحه من تا کی بشینم اپ کنم الان همتون دارید پادشاه

 ۵ راخواب میبینید دلتون میاد من بیدار بمون پس من هم برم لالاااااااا

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 توسط ساناز| لينک ثابت |


قرار وبلاگی

سلام و صد تا سلام

عزیز من

اول از همه یه تشکر ویژه از همتون که تولد دانی را تبریک گفتید چه تو وبلاگاتون چه با

 کامنت چه تلفنی ممنونم و بابت داشتن دوستایی مثل شما ها احساس غرور

میکنم

خب اول برم سراغ قرار وبلاگی بعد میام برای پست تولد دانیال و اریا

روز قرار وبلاگی با ایدا مامان لاریسا راه افتادیم بریم سر قرار صبحش دیدم هوا افتابیه

 کلی خوش حال که اخیییییش  امروز هوا عالیه  ولی همین که راه افتادیم بارون

شروع شد   تا رسیدیم دم در بوف که دیگه شبیه سیل بود تا بارون در عرض ۵ دقیقه

 جوی اب خیاابون پر پر بود و داشت خیابون را بر میداشت ما هی صبر کردیم که بارون

 کمتر بشه دیدم نهههههههههههه

 گفتیم راه بیفتیم بریم یه ذره فوقش خیس میشیم چشتون روز بد نبینه چون قرار بود

 من بیچاره از اون ور برم مهمونی با کفش پاشنه  آّّّّّّّّّّّّههههههه بودم این هوا فکر کنید

پام را از که از ماشین گذاشتم بیرون تا مچ پام خیس شد بعد از اون بد تر ماشینهایی

 بود که با سرعت رد میشد و تمام هیکل ما رو که مثلا   قرار بود بریم مهمونی مزین به

 اب گل الود و خوش بوی خیابون میکرد

 تمام کفشم خیس بود  خلاصه رسیدیم بالا و دیدم که مامان دیبا و پرند رفتن

و  یه سری از دوستان هم مثل ازاده مامان فرزان همین کا رما رو کردند  و نشستن تا

 بارون کمتر بشه باورتون نمیشه که کوچه بوف  جام جم پراز اب بود

قرار خاطره انگیزی بود جای همتون خالی  در ضمن یه چیزی بگممممممممممممم

این قرار به خاطر اومدن مریم مامان ارتین بودا نیومدید ارتین را ببینید چه موشیه

این عکس بچه های قرار  غیر از اینها سارا دوست خوبم هم اومده بود که ایشالا بعد

ا با نی نیش میاد

 

این از قرار وبلاگی

دوم یه خبر مهمممممممممممممممممممم

اگه گفتید چیه

 

دانیال را از پوشک گرفتم هورررررررررررررا

به قدری این بار راحت بود که نگو برای همینه که میگم بذارید خود بچه به موقع میگه

روز اول که پوشکش را در اوردم در کمال ناباوری بار اول گفت و تا الان داریم خوب پیش

 میریم

راستش از شو*رت خیلی خوشش اومده و دیگه حاضر نیست پوشک بشه چون هنوز

 میدونم شبها نمیتونه کنترل کنه میخوام شبها پوشکش کنم مکافاتی داریم هی

میگه نه شو*رت خوبه مثل اریا باشششششششششم من بزرگ شدم برای

 همین مجبورم که بذارم بخوابه یواشکی پوشک کنم صبح هم تا از خواب بیدار میشه

 میکوبه در دمبش صدای پوشک که در بیاد میگه  ااا کی منو پوشک کرده یعنی

 این تو پس نمیدم 

 ولی خدایی از وقتی  ۳ ساله شده به نظر خودم خیلی تغییر کرده خیلی بزرگ تر

شده  اخلاقش خیلی تغییر کرده

 عکسهای این پست دانی  خودم ازش گرفتم  و دانیال هم خیلی همکاری کرد

 ممنونم پسر گلم

عکسها مال کارت یادبود تولدش بود

با اپ تولد ها  منتظرمون باشید نه ماه دیگه نه داداش به زودی

ادامه مطلب هم برای اونایی که عکس نمیبینن

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 توسط ساناز| لينک ثابت |



myspace codes
Click here for Myspace glitter graphics and Myspace layouts